تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت
بکنم دل زدل چون سنگت
تو خیالت راحت میروم از قلبت
می شوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من می خندی و به خود می گویی
باز میآید ومی سوزد از این عشق ولی
برنمی گردم نه
میرم آنجا که دلی بهر دلی تب دار
عشق زیباست و حرمت دارد