والا من به خاطر تجربه منفی که تو گذشته داشتم قبلش بایکی نامزد کرده بودم(عقد نه ها انمشتر نشون و اینا)
بعد چون اون آدم خیلی شکاک و گیر بود همش میگفت چرا اینجوری پوشیدی چرا اینجا رفتی چرا اینکارو کردی چرا اونو نگاه کردی چرا به من متعهد نیستی خلاصه منو روانی کرده بود بعداز اون من حس میکردم تعهد بعداز ازدواج یه چیزی تو همین مایه هاست و از همین هم میترسیدم و دیگه دوست نداشتم ارتباطی برقرار کنم اما خب با آشنا شدن با همسرم و دیدن رفتارا و کاراش کم کم به این نتیجه رسیدم که این فرق میکنه با اون یکیا بعدشم که من از اول به همسرم گفته بودم و خودشم خیلی بهم کمک میکرد تو این زمینه...الان میبینم که همسرم بیشتر از اینکه همسر باشه برام شده مثل یه دوست یه رفیق صمیمی یکی که یه تیکه از وجودت شده انگار که صدساله همو میشناسین حمایتم میکنه درکم میکنه رفتاراش زمین تا آسمون با تمام مردایی که دور وبرم دیدم حتی پدر و برادرامم فرق میکنه...