من عقدم و روزا عاشورا شوهرم به مادرش گفت هر جا خواستین برین زن منم ببرین من با رفیقام میرم مادرشوهرم گفت اولا معلوم نیس بریم یا نه بعدم من مسئولیت اینو به عهده نمیگیرم خودت میدونی خودت ببرش و... یه خورده هم با شوهرم بحثش شد.. بعد که شوهرم رفت جلو پدر شوهرم گفت عروس آماده شدی بریم ؟ منم گفتم نمیام و حالا از دستم ناراحته میگه من فکر خودت هستم میگم نیا گرمه و فلان من دلم برا تو میسوزه پدر شوهرمم گفت دلت برا هیچ باباسگی نسوزه 🥲