عا ببینین توی مدرسه یکی ازهمکلاسیام بود من اولش فکرمیکردم ازخود راضیه، ولی اصلا اینطوری نبود
کم کم ازش خوشم اومد درسارو ازش میپرسیدم، یه وقتایی باهام حرف میزدو بعضی وقتا ازنقاشیم تعریف میکرد
خلاصه بعد بهش گفتم شماره بده، من دوست دارم فقط دوست صمیمیم باشی به دوستاش هم گفتم که محیا چی دوست داره گفتن تینت با بغل بعدش همه بچهها فهمیدن که دوسش دارم گفتن برو بغلش کن
یکم گذشت رفتیم توی حیاط قشنگ توی چشام نگاکرد بعد دهنشو کج کرد یه حرکتی زد توی این چندماه که گذشته یادم نرفته
ولی میدونین همیشه بهش فکرمیکنم، توی چشاش نگامیکنم، هرموقع هم میاد سمتم قلبم تندتند میزنه... راهکاری دارین مثلا بهش پیام بدم برگرده؟