تا وقتی من مجرد بودم همش اذیتم میکرد و کتکم میزد . بخاطره اینکه از دستش فرار کنم با یکی ازدواج کردم که از خودم ۱۳ سال بزرگتربود ، حالا الان که ازدواج کرده داره زنش رو اذیت میکنه . خیلی بد دل و شکاکه . حالم ازش بهم میخوره . زن بیچاره از یک خانواده خیلی خوب و درست حسابیه .من با برادرم هیچ رفت و آمدی ندارم ، اما با زنداداشم حرف میزنم . وقتی دیدمش همش بغض داشت ، ی بار هم تلفنی زنگ زد گفت حالم خیلی بده . گفتم اگه رضا اجازه میده بیا پیش من . گفت مسئله تو نیستی. اصلا کلا اجازه نمیده برم جایی . دلم براش میسوزه . امانمیتونمم دخالت کنم .