امروز خونه عمم آش نذری دعوت بودیم قرار نبود اصلا شوهرم بیاد تو خلاصه اومد تا ناهار بخوره همه بودن دختر عمو هام دختر عمم ک هممون همسنیم خلاصه یهو دخترم ک ۶ سالش اومد از اتاق بیرون با گریه ک دختر عموی من زده ش دختر عموم ۱۵ سالش با یهو شوهرم گفت فلانی تو زیادیش چرا میزنی یهو اول دختر عموم گفت ن نزدم یهو گفت اره اصلا من زدم بعد یهو شوهرم جلو همه برگشت گفت تو غلط کردی زدی یهو همه ساکت شدن من آبروم رفت عمه بزرگمم گفت بچه ن دیگه ب شوهرم تو مرد گنده خجالت نمیکشی ب این حرفو میزنی مادرشم ک زنعموم بشه هیچی نگفت خلاصه منم هيچی نگفتم بعد شوهرم گفت فلانی ناراحت شدی برات خوراکی بخرم اونم برگشت گقت من هيچ آدمی مثل تورو حساب نمیکنم این وسط مادرشم یدونه نمیزد دهنش
اما واسه شوهر من خیلی بد شد همیشه س حرفی میزنه همیشه تو جمع امکان نداره سوتی نده آبرو منو نبره
بعد اومديم خونه گفت تقصیر تو به همه اجازه میدی بچرو بزنن منم گفتم اونم بچه بود من خیلی ناراحتم آبروم رفت شوهرم زبونش یهو خیلی تلخ میشه