یه کاری دارم در هفته دو سه روز اونم 2 ساعت باید بچه کوچیکمو یکی نگه داره
تا اولین روز خونه مامانم گذاشتم اومدم دوباره خونشون
لابه لای حرفا گفتم آره فردا یا پس فردا دوبارم میام
یه دفعه پرید وسط حرفم گفت چه خبر هست آخه
منم ادامه ندادم
بعد عمم اومد جلوش میگه پریروز اینجا بود ،دوباره امروز اومده
عمم گفت خب تنهایی کمکش کن بچه ها رو نگه دار
منم گفتم آخه از بیرون رفتنش جا میمونه
گفت آره من خونه نمیتونم بمونم