میدونم چی میگی
منم تو سن دختر شما که بودم همین کارارو کردم از روی کنجکاوی
البته من اونموقع بلوغ زده بودم خیلی خیلی دوست داشتم بفهمم چی ب چیه
بعد مامانم گوشیمو گرفت ازم که وااااقعا اشتباه کرد من هنوز که هنوزه ناراحتم که گوشیمو گرفته بود
اگه من بودم الان سیمکارت دخترمو در میآوردم بعد گوشیشو میگرفتم نه اینکه گوشیو کلا ازش محروم کنم چون گناه داره
و باهاش صمیمانه تر رفتار میکردم
بهش نزدیک تر میشدم
تو گفتی نگو حرف بزن ولی من باهاش حرف میزدم
بغلش میکردم
بهش میگفتم که از رو دوست داشتنش ازش عصبانی هستم
بهش میگفتم من دشمنش نیستم
بهش میگفتم دوستش دارم و دوست دارم ایندش رو بسازه و موفق باشه
بهش میگفتم تنها کسی ک دوستشه منم نه پسرای تو گوشی
نه دوستای اطرافش
فردا هو باهاش میرفتم مادر دختری بیرون از صبح
بازار گردی
پارک و گردش و خرید
بهش اطمینان میدادم که من پیشش هستم