گفتم دفعه قبل دوسال پیش آیسا رفته پیش فلانی گفته چرا کمکمون نمیکنی؟
مگه نمیبینی من با دخترت بازی میکنم خوشحال نیستم.
نمیبینی من چرا روز به روز لاغر میشم؟
مگه تو به من نمیگی دخترم؟
پس چرا کمک نمیکنی و خبر نداری بابام چقدر بد شده؟
عمو چرا بابای من اینجوریه من همه جا خجالت میکشم که بابام معتاده و وحشی هست
میشه تو به بابام بگی دیگه اینکارو نکنی
من نمیتونم هیچی بخورم از گلوم هیچی نمیره پایین.کاش بمیرم
اینا رو با هق هق و زار زار گریه گفتم بهش و دیدم داره زار میزنه اونم
رفت هرجا جاساز مواد داشت برداشت جلوی چشمام خالی کرد توی فاضلاب
گفت من دیگه نمیکشم وقتی بچه ام اینقدر عذاب کشیده
کلی سرشو کوبید به دیوار و عذرخواهی کرد