من پایین خونمون تو دوچرخه سازی کارمیکنم و به دختره که حتی با پدرش هم سلام علیکدارم
روش کراش زدم و اونم منو بشدت دوس داره خونشون چن مغازه اونورتر وسط مغازه ها یه در هست
بعد منکه جلوی مغازه دوچرخه تعمیر میکردم این دختره و مامانش و دوستای مامانش که میخاستن برن مراسم قبل غدیر که۳روز پشت سر همبود دختره یکم از جلو تر میومد یواشکی میگفت بیا داریم مراسم میریم
بعد دیروز که روز اخر بود پشت اونا میومدم سمت خونمون هر چقد خاستم بهش بگم میترسیدم مامانش بشنوه نتونستم بگم موندم الان
اونکه زیاد بیرون در نمیاد نهایت بیاد از سوپری بغلی وسایل بگیره
به نظرتون چطوری بگم بهش 🥺
خواهشا فاز نصیحت بر ندارین