دخترکی شاد در من می زیست که چونان شاپرک به این سو و آن سو میپرید خیال پرواز داشت با ازدواج اجباری پر از غصه شد بال هایش را چیدن از رویاهایش دست کشید هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد پولک بال هایش ریخت پر پر شد
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر لای موهای تو گم کرد خداوندش را ...🥀🥀 دشمنت را هم چو میخ خیمه می خواهم ، مُدام سر به سنگ و تن به خاک و ریسمان در گــردنش 🥺🥹💫💫