یه خواستگار سنتی که خیلی اختلاف طبقاتی داریم
از اطراف شهر مامانم اینا پیدا شده بعد تا قبل امروز فقط زنگ زده بودن و عکس همطو دیده بودیم ولی دیروز ما واسه ی یه مراسمی اومدیم شهر مامانم و اینا فهمیدن زنگ زدن به مامانم که قرار بذاریم همو ببینیم
بعد ما میخواستیم بریم ترمینال که برگردیم خونمون مامانم گفته بیان اونجا اگه میخوان همو ببینن
پسره تا امده از ماشین پیاده شد مامانش میگه برین حرف بزنین میگه آخه اینجا جاش نیست
دیگه چند دفعه اصرار کرد و گفت برید همینجا یه گوشه حرف بزنید و رفت مامانه با مامان من
بعد ما وایساده بودیم سر پا گفتم اینجا سرپا که نمیشه میخواین یه جا بشینیم گفت اگه موافق باشین بریم تو ماشین
بعد که رفتیم تو ماشین بازم گفت اینجا جاش نبود منم خیلی بهم برخورد گفتم نمیدونم چی شده که اینجا قرار گذاشتن منم عجله داشتم باید زود میرفتم بیمارستان
کلا انگار پسره به زور اومده بود
بعدم پیاده شدیم از ماشین من چون رفته بودم شهر مامانم اینا چادر پوشیده بودم چون همه اونجا چادر میپوشن خودم با حجابم ولی چادری نیستم
مامانم میگه دخترم چادری نیست الان که اومدیم اینجا چادر پوشیده پسره هم گفت اتفاقا اصلا خوشم نمیاد کسی چادر بپوشه این طرف فرهنگ ندارن میشناسم چجورین
مامانمم میگه خب چادرتو بردارررر🫤🫤
انگار این پسره کیه که هنوز هیچی معلوم نیس من مطابق میل اون باشم
انقدرررر همونجا لجم گرفت از این ساده بازی مامانم 🤐ولی خندیدم گفتم نمیشه که آدم مثل آفتاب پرست رنگ عوض کنه