ما هم همین داستان ها رو داشتیم
خداشاهده سر همین از خودگدشتگی ها بود که از ۱۸ سالگی از خونه پدری رفتم پانسیون .....
همیشه فامیل گداش در خونه ما بودن واسه اینه که اونا رو لال کنه من حق مسافرت و جواهر و نداشتم ....
من جات بودم سکه می برم پیش دعانویس تا کل فامیل از چشمش بیفتن