مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
عـقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می شویم
اشـتباه ناگهـان تـکـرار می خواهد مگر
من چرا رسوا شوم؟ یک شهر مشتاق تو اند
لشکر عـشاق پرچـم دار می خواهد مگر
بـا زبـان بی زبـانی بارها گـفـتی بـرو
من که دارم می روم اصرار می خواهد مگر
روح سرگردان من هـر جا بخـواهـد می رود
خانـه ی دیـوانگان دیـوار می خواهد مگر
دل خویش را بگفتم، چو تو دوست می گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکـنند بی وفایی
تو، جفای خود بکردی و، نه، من نمی توانـم
که جفا کنـم، ولیکـن، نه تو لایـق جـفایی