گفتم: «دلخوشی من شما هستین. همین که صبح از خواب بیدار میشم و میدونم برام صبحانه آماده کردین، حالم خیلی خوب میشه. عصر هم به هوای شما زودتر میام خونه.»
مادرم نگاهم کرد و گفت: «قبل از اینکه بابات بره، من یه دختری رو برات زیر نظر داشتم. خیلی خانوادهدار و نجیب هستش. میخوام تو هم ببینیش. نه نیار. شاید خوشت اومد.»
برای ازدواج آمادگی نداشتم، اما دلم نیامد مادرم را برنجانم و گفتم: «حالا که اصرار دارید، برای خواستگاری قرار بذارید.»
مادرم لبخند زد. بعد از رفتن پدر، این اولین باری بود که لبخند میزد. از خودم راضی بودم که خوشحالش کرده بودم، اما دلواپس هم بودم. فعلا قصد ازدواج نداشتم و اگر نمیتوانستم شرایط را کنترل کنم، چه میشد؟ نمیخواستم دختری را اسیر خودم کنم، درحالیکه هنوز تکلیفم با خودم معلوم نبود.
بالاخره مادرم قرار خواستگاری گذاشت. هرچه به روز خواستگاری نزدیکتر میشدیم، اضطراب من هم بیشتر میشد. هیچ درکی از ازدواج نداشتم. از این میترسیدم که با دختری زیر یک سقف زندگی کنم و اهداف و آرزوهایم را با او همسو کنم. از اینکه سبک زندگیام عوض شود. عادت داشتم عصرها با مادرم باشم و شبها فیلم ببینم و خلوت کنم. اگر ازدواج میکردم، دنیایم به هم میریخت. دختری که مادرم برایم پسندیده بود، از خانوادهای سنتی بود و خودش هم به سنتها پایبند بود. من اما خیلی وقت بود که خودم را از سنتها رها کرده بودم. مادرم از آن دختر خوشش آمده بود و مدام از او تعریف میکرد. اما من دنبال بهانه بودم. بالاخره بهانهای دستم آمد و به مادرم گفتم: «دختری که رفتیم خواستگاریش، اصلا اجتماعی نبود. اونقدر خجالتی بود که حتی نمیتونست دو کلمه بزنه.»
مادرم با تعجب پرسید: «واه سپهرجان، جلسه اول خواستگاری چی بگه؟»
فکری کردم و گفتم: «خب باید کمی معاشرت میکرد.»
مادرم لبش را گاز گرفت و گفت: «چه چیزها میگی. از شرم و نجابتش بود که حرف نمیزد.»
گفتم: «اما معلوم بود تو اجتماع نچرخیده. همچین دختری به درد من نمیخوره.»
مادرم گفت: «اتفاقا این دختر میتونه زندگی تو رو جمع کنه.»
چیزی نگفتم و بحث را ادامه ندادم. صبر کردم تا بهمرور زمان مادرم از ازدواج من و آن دختر دلسرد شود. اما چند روز بعد گفت: «با مادر سیمین حرف زدم. اونها هم با این ازدواج موافقن.»
جا خوردم و گفتم: «ولی من موافق نیستم. همون موقع گفتم که سیمین دختر ایدهآل من نیست.»
مادر خندید و گفت: «بذار چند جلسه با هم حرف بزنید. شاید مهر دختره به دلت نشست.»
توقع نداشتم مادرم بدون هماهنگی با من قول و قراری بگذارد. اصلا هم قصد نداشتم ازدواج کنم. فرقی هم نمیکرد با سیمین یا هر دختر دیگری، برای همین خیلی قاطعانه گفتم: «نمیخوام وقت خودم و دختره رو بگیرم. لطفا یه بهونهای بیارین و قرار رو به هم بزنید.»
مادرم لب ورچید و گفت: «چی بگم آخه؟»
خیلی ناراحت و کمی هم عصبانی گفتم: «مثلا بگید پسرم تازگیها تصمیم گرفته مهاجرت کنه.»