2821
2789
عنوان

پدر من

165 بازدید | 21 پست

با این که 90 درصد تایم زندگیم رو توی خونه میگذرونم و کلا روی تمام دختر های افتاب مهتاب ندیده رو سفید کردم ....و پدرم با من و اخلاقیات اشنا هست...باز دارم میرم بیرون اول کلی تهدید میکنه ..قیافه میگیره...و قشنگ تو رو از داخل میشکنه....مثلا فکر میکنه با این کارش یه کاری میکنه من بیرون یه وقت کاری به سرم نزنه انجام بدم...و کل اون بیرون رفتن زهر مارم میشه...باز میام خونه که با اخم نگام میکنه..ازم میپرسه کجا رفتین..حالا چی خوردین...چقدر خرج کردین...دوستت لباسش مناسب بود....جلب توجه که نکردین...تو خیابون که نخندیدین ...داشتین غذا میخوردین راه نمیرفتین که...بعد بدتر از همه اینه که میاد گوشیم رو چک میکنه....بعد عکس هایی که گرفتیم رو میگه خب اینا رو کی ازتون گرفت....خلاصه یه جوری با من رفتار میکنه..انگار تو این 18 سالی که از خدا عمر گرفتم مثلا دوست پسر داشتم و مچم رو گرفته .....والا باباهای مردم علاوه بر این که این گیر ها رو نمیدن ... پابه پای دخترشون هستن...

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

و بدتر از همه اینه که..همیشه بهم میگه  نمره زیر 19 داشتی باشی جهنم میکنم زندگیت رو... وای یادمه یه بار ریاضیم رو 18 شدم...فقط همینقدر بگم که اگه مامانم جلوش رو نمیگرفت من رو میزد...و کل فصل بهار حتی نگاهم هم نمیکرد..من سر سفره میشستم بلند میشد

دیگه از ایسنتام نگم براتون ...بهم گفت حق ندارم جایی کامنت بزارم...یا لایک کنم...حق ندارم سلبریتی های مورد علاقم رو فالو داشته باشم...شماره مرد های فامیل ...حتی دایی و عمو رو ندارم....پیجشون تو اینستا که کلا هیچی ...

تولد یا مهمونی اگه برم ...مامانم رو مجاب میکنه به دوستام زنگ بزنه بگه که عکس هایی که من توش هستم رو استوری نزارن و یا کات کنن من رو ...و بخاطر این مسیله کلا دوستام دعوتم نمیکنن......و بعد یه مدت که دیدن خیلی جاها نمیتونم باهاشون بیام دیگه قطع رابطه کردن

تازه گفت دانشگاه قبول شدم ..نمیزاره خوابگاه بمونم...خونه رو میفروشه میاد اونجا...و گفت باید فقط برم دانشگاه و سریع برگردم خونه..دور زدن و سفر رفتن با هم دانشگاهی ها رو از همین الان برام کنسل کرده

یکی دوبار اول که میخواستم برم بیرون با ماشین افتاد دنبالمون...ببینه چیکار میکنیم...دیگه دید خبری نیست بیخیالش شد..همین بیرون هم میرم گاهی ..مامانم کلی باهاش حرف زد و توجیهش کرد....

تازه..از الان تعیین کرده که 25 سالت شد ازدواج میکنی...و از همین الان مشخص کرده با کی باید ازدواج کنم...بهم گفت فکر عشق و عاشقی رو بنداز بیرون از کلت...اون کسی هم مشخص کرده که بشه همسر ایندم..پسر شریکش تو شرکتشون هست...و کلا پسره ادم چشم پاکی نیست...این موضوع رو به بابام گفتم ..اول یکی محکم زد تو صورتم..بدش گفت مثل اینکه متوجه نیستی پسره از تو خوشش اومده..اگه بهش نه بگی ..منافع من تو شرکت بهم میخوره....بعد کی میخواد خرج زندگی رو بده..

پدر منم گه گاهی اونم به خاطر حس پدرانه و نگرانی که داشت اینجور بود اما با لطافت و مهربونی اونم تو عمرم شاید کلا چهار پنج بار با این اوصاف پدرت حتما باید پیش یه روانشناس خوب بره 

پدر منم گه گاهی اونم به خاطر حس پدرانه و نگرانی که داشت اینجور بود اما با لطافت و مهربونی اونم تو عم ...

فکر میکنی جر‌‌ئتش رو دارم بهش بگم بیا برو روانپزشک   

فکر میکنی جر‌‌ئتش رو دارم بهش بگم بیا برو روانپزشک    

آره حق میدم بهت هیچ کس تو فامیل نیست طرف تو باشه مثلا بزرگ فامیل یا پدر بزرگی مادر بزرگی کسی نیست ؟

2790
2823
2791
2779
2792