راستش من یه دختر نوجوونم
که الان واقعا از سر بدبختی و اینکه نمیدونم به کجا پناه ببرم دارم اینجا پیام میدم
من از بچگیم کلا مامان بابام زیاد با هم ارتباطشون خوب نبود همیشه دعوا میکردن بابام از همون اول دست بزن داشت همیشه مادرمو میزد
اما تا اون موقع با من رفتار خوبی داشت تا ایتمه خواهرم بدنیا اومد همیشه به اون خیلی توجه میکرد حتی عموهام به شوخی میگفتن بابام خواهر کوچیکمو بیشتر دوست داره
از اون موقع تا الان که ۱۶ سالمه روزی نبوده که تحقیر نشم مقایسه نشم و از بایام کتک نخورممم
تا اینکه ۱۳ سالگی با یه پسری اشناشدم یه سال و نیمی باهم بودیم ولی خب اون رفت با یکی دیگه و من بشدت حال روحیم خراب شد اصلا نمیتونستم هیچ کاری بکنم اینم بگم که کلابا مادرم زیاد نمیتونم حرف بزنم و هنوز که هنوزه هم مادرم نمیدونه
بعد از اون دست به هرکاری زدم تا جایی که سیگار خریده بودم که مامانم دید و ازم گرفت وقتی بابام فهمید رفتارش از قبلم باهام بد تره شده بود بعضی وقتا یجوری منو میزد که دهنم پر از خون میشد
تویه یکی دوسال گذشته هر بیماری روانی که بگید داشتم استرس و اضطراب شدید افسردگی وسواس فکری
تو زندگیم چون درونگرا بودم هیچوقت درک نشدم چون همه اعتمادمو میشکستن نکیتونستم زیاد با کسی دوست بشم
الان در بدترین حالت ممکن وجود دارم یه دختریم که کسی که خیلی دوستش داشت و از دست داد احساساتش تحقیر شد
اعتماد به نفسشو از داده فکز میکنه لایق هیچی نیست
همه ترکش کردن افسردگی شدید داره
الان واقعا فقط به خودکشی فکر میکنم
چون همین الان دوباره بابام خیلی بدجور زدم و حالم خیلی بد شد دوست ضمیمیم رو از دست دادم و فکر میکنم اصلا اگه به وجود نمیومدم راحت تر بودم
شاید این اخرین کاری باشه که انجام میدم تا شاید حالم خوب بشه
شایدم همین امروز با مرگم بالاخره حالم بهتر بشه
نمیدونم چرا اصلا یدفعه اومدم اینجا تایپیک گذاشتم ولی گفتم شاید شما بتونین به عنوان یه مادر بهم کمک بکنیم من هیچ وقت نتونستم به مادرم حرفی بزنم
ببخشید که طولانی شد