وسط روزمرگی هام بودم ...از مهمونی تولد برگشتیم....لباسهامو عوض کردم و صورتم رو شستم و خوشحال از اینکه فردا تعطیله گوشی به دست دراز کشیدم ...یکدفعه یک آن از ذهنم رد شدی ....چرا ؟! شاید چون امروز با شوهرم از اولین محل قرارم با تو رد شدم ..۶۰۰ کیلومتر اومده بودی که دو ساعت همو ببینیم و بری ....
با خودم مرور کردم که چند ساله ندیدمت ...آره ۱۵ سال ....یه دختر ۲۲ ساله بودم که آشنا شدیم و الان داره ۴۰ سالم میشه....
و گذشت .... تموم اون روزها غم ها شادی ها خاطرات گذشت ....
تا کی این یک آن یاد تو افتادن ها ادامه داره ...
یعنی تو هم گاهی به من فکر میکنی؟!