حالم از مادرم بهم میخوره متنفرم ازش
کاش بمیرم خلاص شم
آبرو نزاشته برام تو عروسی بودیم انقد سرو صدا کرد که بهم یه غذای دیگه بدین
بهش دادن دهنشو بست
رانی و کیک اوردن دوبازه باز داد و بیداد که بهم بدین یکی بیشتر میخوام
بازم دادن بهش
اومدیم بیرون برگردیم ماشین وایساده بود (ک توش غذاعه)
رفته بین این همه مرد که توروخدا بهم غذا بدین یکی برا مادرم یکی برا پدرم
ک میخواستیم بیایم خونه مامان بزرگم
ینی جلوی این همه ادم ابرومو برد ازش متنفرم متنفر