دیروز رفتم مغازه
پدر بزرگه منتظر بود بچهه نوشیدنی انتخاب کنه میگف بخر فلانی انتخاب کن زود باش...
خیلی دلم برا بابا بزرگم تنگ شد یه لحظه
یه لحظه حسرت اینو کشیدم ک بابا بزرگ میخوام.. و ندارم از دوتاش اون بابا بزرگ نزدیکمم نزدیک یه ساله فوت کرد... بچگیم و تا این سنم بابا بزرگم خیلییییی خوب بود باهامو هر وقت میرفتم خونشون منو میگردوند هر وقت میرفتیم دم در هال نشسته بود تا مارو میدید چشماش برق میزد با اهنگ میگف خوش اومدین خوش اومدین منور کردینن ددستتت میزد و میخندید و اهنگش میکرد
اینقدرررر واقعا از دیدنمون خوشحال مبشد ک انگار صد سال مارو ندیده بود خونمون ۱۰۰ کیلومتر از هم فاصله داره میگف هر هفته بیایین خونمون منو منتظر نزارین بابا جان دلم تنگتون میشه سر بزنین...
بغضم خیلی سنگینه🙂چقدر دلتنگشم