از خواستگارم بگم
۱۲ سال از من بزرگتر بود
قیافه معمولی صورت پر
قد ۱۰ سانت بلندتر از من بود ۱۸۵ بود
هیکل هم معمولی
مدرک مهندسی داشت
اون موقع بیکار بود ولی داشت کارای مغازشو انجام میداد
یکم از ارثیه باباشو فروخت ک شعبه دو فروشگاه لباس و کیف کفش ابجیشو بزنه
یک سال این قضیه طول کشید
۳ ماه بعد اشنایی بخاطر شرط من رابطه بهم خورد
شرطم داشتن حق طلاق بود
بعد ۶ ماه دوباره پیام داد ک دوست دارم دیگه نمیذارم بینمون فاصله بیافته هر چی تو بگی و ...
جرئت گفتن ب خانوادمو نداشتم چون خیلی توپشون پر بود از پسره
خلاصه من دوباره ارتباط گرفتم
خانوادش میدونستن
خانواده من نه
این وسطا تولد من کادو میگرفت ولنتاین و سوغاتی از سفر و ...
تا اینکه ۲_۳ماهی گذشت گفت خانوادم میخوان بیان خواستگاری رسمی
گفتم اوکی ، به خانوادم گفتم بابام گفت نه
کلی صحبت کردم باهاشون
بابام گفت شغلش ک مشخص نیس( اون تایم هنوز مغازه رو اجاره نکرده بود) ی بار هم ک همه چیزو بهم زده
خلاصه تا خواهر بزرگتر و شوهرش اومدن ایران و خانواده جمع شدن اومدن خونمون دو هفته ای گذشت
مراسم خواستگاری خیلی رسمی برگزار شد منم مثل معمول خیلی ساده بودم
یادمه خیلی خوشحال بود اهل ارایش نبودم نهایت ی رژ لب زدم با ریمل
بعد خواستگاری هم ما هم خانواده خواستگارم رفتن تحقیقات
تو تحقیقات از همسایه ها پرسیدن تعریف میکردن همه
تحقیقات اونا رو هم دامادشون انجام داد ک از اقوام مادربزرگ پدریم بود و باعث شد همه فامیل متوجه بشن ک قراره وصلتی صورت بگیره
حتی عمم ک پسرش خواستگار چند ساله من بود
بعد چند مدت دیدم اخلاق خواستگارم تغییر کرده
کسی ک وابسته ب من بود مدام جویای حالم بود چند ردز میشد زنگ نمیزد تا اینکه من شاکی شدم هر بار بهونه میاورد ک درگیر کارای مغازم
تا اخر گفت من لیاقت تو رو ندارم گفتم همین؟
من چی پس
این همه مدت با تو بودم خانوادم آبروم
هیچی شروع کرد تعریف کردن از من ک بهتر از من میاد تو زندگیت
دوباره بدون اینکه دلیلشو بگه رفت...