2777
2789
عنوان

داستان ازدواج من و پشیمونیم

1778 بازدید | 72 پست

با خواستگار قبلیم دو سال بودم 


دقیقا دو سال پیش محل کارم بودم ک همکارام صدام زدن


فلانی بیا 


رفتم دیدم ی خانمی میخواد باهام صحبت کنه 


شروع کرد ب صحبت کردن که منو داداشم فرستاده ک باهات صحبت کنم ، ازت خوشش اومده میخواد اگه راضی باشه با خانواده بیایم صحبت کنیم


بعد خانوادشو معرفی کرد ( پسر کوچیکه حاج ....) یکی از سرشناسای شهرمون ک اون موقع نمیشناختم


شب رفتم خونه ب بابا گفتم


بابا میشناختنش یکی از کله گنده های زمان بابابزرگم بود


خَیر هم بود


آبجیه ک شماره مامانمو گرفته بود زنگ زد مامانم قرار گذاشت 


مادر خواستگارم خانم مذهبی بود اعتقاد داشت قرار اول امام زاده شهرمون باشه گفتم اوکی


رفتیم صحبت کردیم 


ارتباطمون همونجا شروع شد .‌‌‌...

چیزی ک اینجا بهش رسیدم اینه...در هر صورت حق با شماس و من عمرا ریپلای بزنم و بحث کنم چون زمان و انرژی هر دو برام ارزشمند تر از بحث با شماس

از خواستگارم بگم


۱۲ سال از من بزرگتر بود


قیافه معمولی صورت پر


قد ۱۰ سانت بلندتر از من بود ۱۸۵ بود


هیکل هم معمولی


مدرک مهندسی داشت 


اون موقع بیکار بود ولی داشت کارای مغازشو انجام میداد 


یکم از ارثیه باباشو فروخت ک شعبه دو فروشگاه لباس و کیف کفش ابجیشو بزنه


یک سال این قضیه طول کشید


۳ ماه بعد اشنایی بخاطر شرط من رابطه بهم خورد 


شرطم داشتن حق طلاق بود




بعد ۶ ماه دوباره پیام داد ک دوست دارم دیگه نمیذارم بینمون فاصله بیافته هر چی تو بگی و ...


جرئت گفتن ب خانوادمو نداشتم چون خیلی توپشون پر بود از پسره 


خلاصه من دوباره ارتباط گرفتم


خانوادش میدونستن


خانواده من نه


این وسطا تولد من کادو میگرفت ولنتاین و سوغاتی از سفر و ...


تا اینکه ۲_۳ماهی گذشت گفت خانوادم میخوان بیان خواستگاری رسمی


گفتم اوکی ، به خانوادم گفتم بابام گفت نه


کلی صحبت کردم باهاشون


بابام گفت شغلش ک مشخص نیس( اون تایم هنوز مغازه رو اجاره نکرده بود) ی بار هم ک همه چیزو بهم زده 


خلاصه تا خواهر بزرگتر و شوهرش اومدن ایران و خانواده جمع شدن اومدن خونمون دو هفته ای گذشت


مراسم خواستگاری خیلی رسمی برگزار شد منم مثل معمول خیلی ساده بودم


یادمه خیلی خوشحال بود اهل ارایش نبودم نهایت ی رژ لب زدم با ریمل


بعد خواستگاری هم ما هم خانواده خواستگارم رفتن تحقیقات 


تو تحقیقات از همسایه ها پرسیدن تعریف میکردن همه


تحقیقات اونا رو هم دامادشون انجام داد ک از اقوام مادربزرگ پدریم بود و باعث شد همه فامیل متوجه بشن ک قراره وصلتی صورت بگیره


حتی عمم ک پسرش خواستگار چند ساله من بود


بعد چند مدت دیدم اخلاق خواستگارم تغییر کرده 


کسی ک وابسته ب من بود مدام جویای حالم بود چند ردز میشد زنگ نمیزد تا اینکه من شاکی شدم هر بار بهونه میاورد ک درگیر کارای مغازم 


تا اخر گفت من لیاقت تو رو ندارم گفتم همین؟


من چی پس


این همه مدت با تو بودم خانوادم آبروم


هیچی شروع کرد تعریف کردن از من ک بهتر از من میاد تو زندگیت


دوباره بدون اینکه دلیلشو بگه رفت...





چیزی ک اینجا بهش رسیدم اینه...در هر صورت حق با شماس و من عمرا ریپلای بزنم و بحث کنم چون زمان و انرژی هر دو برام ارزشمند تر از بحث با شماس

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

نگم چقدر سخت گذشت 

این دفعه بدتر بود چون همه فهمیده بودن میپرسیدن چی شد چی شد حتی اونایی ک من نمیشناختمشون


خلاصه ک گذشت

من خواستگارای بعدی رو راه دادم همون موقع ک با شوهرم اشنا شدم زنداییم اومد گفت ک خواهر خواستگار قبلیه همسایشونه گفته خواستگارم ازدواج نمیکنه میگه یا فلانی یا هیچ کس ( هنوزم ازدواج نکرده)

ک من راضی نشدم

درگیر کارای نامزدی بودم ک دوباره پیام داد کسی تو زندگیته؟ گفتم اره ،گفت  میدونم دیره ولی برا بار اخر دلم میخواد بگم دوستت دارم خوشبخت بشی

چیزی ک اینجا بهش رسیدم اینه...در هر صورت حق با شماس و من عمرا ریپلای بزنم و بحث کنم چون زمان و انرژی هر دو برام ارزشمند تر از بحث با شماس

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792