من ۳۲ سالمه وقتی که ۲۰ سالم بود با پسر شریک سابق بابام که دشمنمون بود ازدواج کردم .
اینم بگم که بابام یه کارخونه ی لوازم بهداشتی بزرگ داشت و با اینی که من با پسرش ازدواج کردم شریک بود.
سال ها گذشت و شریک بابام درحالی که ما به این خیال که آدم خوبیه باهاش سر میکردیم این شریکه نصف پول و موجودی کارخونه رو بالا میکشید.
بعد چند سال بابام فهمید که شریکش چه آدم کثیفیه و اخراجش کرد و انداختش زندان.
انقدر توی زندان موند تا مرد.
سالها بعد سرو کله ی پسر شریکه پیداش
پسر شریکه خودشو مظلوم جلوه میداد و به من میگفت که دوستم داره و عاشقمه درحالی که همه و همه اش نقشه بود برای کلاهبرداری از کارخونه.
منم که سن و سالی نداشتم حرفشو باور کردم.
کل خونواده ام با ازدواج ما دوتا مخالف بودن مادرم پدرم خواهر برادرم همشون مخالف بودن.
ولی من گول خوردم و رفتیم عقد کردیم جلوی عاقد پول ریختیم تا عقد رو بدون اجازه پدرم بخونه.
بعد که عقد کردم و خانوادم فهمیدن منو از خونه بیرونم کردن طردم کردن.
منم رفتم و با کلی پول و طلایی که قبلا بابام بهم داده بود یه خونه خریدم و به اسم شوهرم کردم.
رفتیم سر یخونه و زندگی و به یک ماه نرسید که حامله شدم.
شوهرم رفته بود و شاگرد یه کابینت ساز شده بود و پول درمیآورد.
و وضع مالیمالیمون بشدت خراب بود.
که یهو از عرش به فرش رسیدیم و شوهرم در عرض دوسال میلیاردر شد.
بچه ای که حامله اش بودم سقط شده بود و دیگه بچه دار نمیشدم.
و.................... .
اگر کسی ادامش رو میخونه بیام بگم.