2777
2789
عنوان

دختری ک سوخت و ساخته نشد

438 بازدید | 25 پست

دلم بحال خودم میسوزه دختر بچه ۱۱ ساله  ک هیچی از زندگی مشترک نمیدوس حتی پریود نمیشد ...

امشب میخوام بغضمو بشکنم 

میخوام درد دل کنم 

میخوام هرچی ک تو دلم هست رو خالی کنم 

شاید کمی سبک بشم 

وقتی اولین بار فهمید زندگی زناشویی چیه 

وقتی نامزدش بزور بهش نزدیک میشد و اون ازش فراری بود و می ترسید از همه چی می‌ترسید  از ادامه دادن ب این رابطه 

از بهم زدنش

ازحرف مردم💔

از دعوا های نامزدی بگم یا از رابطه زورکی ک حس تجاوز میداد بهش 

از محدودیت و زندانی بودن تو خونه بگم یا از گریه ها ی شبانه و فکر خودکشی....

از علاقه شدید ب درس و مدرسه و ساختن آینده  ای درخشان بگم یا از کله شق بودنم که جرات نکردم ب این ازدواج نه بگم

روز ب روز بیشتر از نامزدم بدم میومد و افسرده تر میشدم  قرص خوزدم چندین بار سرمو ب دیوار کوبیدم ...

مم فقط ۱۱ سالم بود برخلاف بقیه همکلاسی ها من هیچی حتی کوچکترین چیز حتی هیچی درباره پریود نمیدونستم اون ک زندگی زناشویی بود

از خودم بدم میومد 

نامزدم هر چند روز باهام دعوا میکرد سر اینکه خونه رو خلوت کنم و اون بیاد خودشو خالی کنه 

هرچی از دهنش میومد بهم میگف

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

من فقط سکوت  کردم جیکم درنیومد فقط از درون پیر میشدم

با خودم میگفتم شاید تقدیر من همینه شاید خدا اینجوری صلاح میدونه اینجور برای من بهتره شاید بعد عروسی همه چی خوب شد 

زکی خیال باطل...

همه چی بدتر شد زندگی واسم جهنم بود

تیر ماه سال ۱۴۰۰ عقدمون بود چند بار ب سرم زد بهمش بزنم ولی باز ترسیدم از خدا خواستم  قبل اینکه پام ب محضر برسه تصادف کنیم و بمیرم 

ولی نشد 

نزدیک عروسی هیچ حسی نداشتم بی ذوق ترین عروس دنیا من بودم

من فقط سکوت  کردم جیکم درنیومد فقط از درون پیر میشدم با خودم میگفتم شاید تقدیر من همینه شاید خ ...

۴ ماه بعد عقد ... عروسی بود 

میترسیدم دلم میخواس همه چی بهم بخوره دلم میخواس جونم رو خدا بگیره و من از خونه مادرم نرم

ولی این عروسی سر گرفت و من پا ب اون خونه نفرین شده گذاشتم با آدم‌های سمی

۴ ماه بعد عقد ... عروسی بود  میترسیدم دلم میخواس همه چی بهم بخوره دلم میخواس جونم رو خدا بگیره ...

همش ۱۴ سالم بود ک ازدواج کردم 

شب عروسی خیلی ترسیدم نذاشتن بهم دست بزنه 

فرداش هم همینطور 

یک هفته 

دو هفته

یک ماه و نیم من میترسیدم و اجازه نمیدادم خودم رو سفت میگرفتم و نمیشد ... هر روز دعوا هر شب دعوا 

عصر ک میشد دلم میخواست عزرائیل بیاد و جون منو بگیره ولی من شب رو نبینم

همش ۱۴ سالم بود ک ازدواج کردم  شب عروسی خیلی ترسیدم نذاشتن بهم دست بزنه  فرداش هم همینطو ...

بهم تهمت دختر نبودن میزد میگف چون دختر نیستی می‌ترسی من بفهمم نمیذاری بهت دس بزنم 

تا اینکه یک شب دیگه چشمام رو بستم و همه چی رو سپردم ب خدا چون از دعوا ها خسته شده بودم از تهمت هاش از همه چی 

درد رو تحمل کردم سخت بود ولی موفق شدم....

ولی چی شد؟!

هیچ خونی از من نیومد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792