باخواهرم که دوسال ازم بزرگتره سروسنگینم مدتهاس وخیلی ازش دلخورم.خیلی مغروره مثلا توی جمع اگه باهاش حرف بزنم قیافه میگیره وخودش دوس داره جو روبه دست بگیره وحرف بزنه یه سری داشت بایکی ازدوستامون توی یه مهمونی میحرفید من باردارم رفتم بهش گفتم خیلی داغم ببین تب ندارم بدون اینکه نگام کنه گفت همه گرمشونه بروپنجره بازکن یه جوری حس کردم بدش اومدازحرفم یه سری تو فاتحه بابابزرگم تواشپزخونه بادخترای فامیل داشتیم حرف میزدیم من یه ذره تن صدامم بلنده قبول دارم خالم تذکرداد که اروم تر حرف بزنید اما بعدش یهو خواهرم صدام کردگفت ارومترصحبت کن فلانی خیلی بدم اومد اسم منو اورد چون چندنفربودیم وخالم هم قبلش تذکرداده بود یادمه دوسال پیش که یه عکس بادوستم استوری کرده بودم وابجیمو هیدن کرده بودم رفته بود ازگوشی شوهرش دراورده بود وسیو کرده بود توگوشیش من دیدم وقتی بهش گفتم گفت به مامان نشون ندادم همینجوری سیو کردم توگالریم من بدم اومد بعدا گله کردم مامانم گفت توگذاشتی همه ببینن خانوادت غریبن فقط.اخه مامانم خوشش نمیاداستوری کنم ازین جاسوس بازیاش بدم میاد واینکه ادعاش میشه واسم
من چند سال رفتارهای خواهرم تحمل کردم ولی یک روز به خودم آمدم دیدم دیگه خسته شدم و تصمیم گرفتم قید خواهری بزنم. والان چند سال برام غریبه شده دیگه کلا ندید می گیرمش و به مرور برام بی اهمیت شد