اولین عشق، اولین بوسه، اولین آغوش... تو اوج نوجوونی... اون شور و اشتیاق دیدار اون حس ناب دوست داشتن که از عمق دل بود که پاک و یی ریا و خالص بود
تنها ۱۷ سالم بود من دختری خجالتی پر از حس جوونی و سرزندگی... دختر کوچولویی که همیشه خنده هاش قشنگ بود و برق چشماش گیرا...
به یاد اون احساس شرم و خجالت زدگی اولین بوسه که روی لبام حس کردم؛ هول هولکی ولی ناب... مثل همه اولین هایی که ناب هستن
سرم و پایین انداختم و یه لبخند روی لبام اومد....
آغوش گرمی که تکیه گاه امنم میدونستم و نمیخواستم ازش جدا بشم.... وقتی بعد کلی دوری میدیدمش تنها جایی که اشک های دلتنگیمو اونجا میریختم همون اغوش و شونه ها بود... میگفت گریه نکن که طاقت دیدن اشکاتو ندارم....
به یاد قدم زدن های یواشکی زیر بارون دستای گرمش که دستامو میگرفت... و من انگار دنیارو داشتم
پنج سال گذشت و من زنی هستم که خنده هاشو معشوقش کشت... زنی پر از احساس تنهایی و ترد شدگی
همون زن حسودی که چشم دیدن هیچ زوجی رو نداره همون زنی که دلش خونه
چرا یادش نموند دختری رو که با همه نداری ها و سختی هاش به پاش موند؟
یهو دلشو زدم یهو دیگه براش عزیز نبودم....
چطور تونست دستای منو ول کنه و منو تو تنهایی و تاریکی بزاره؟ با اعتماد از دست رفته چه کنم؟ با دلی که از من برد و بهم پس نداد چه کنم؟ با دلتنگی های مداوم چه کنم؟
حس میکنم کل دنیا روی شونه هام سنگینی کرده منی که تمام ایندم رو کنار اون تصور کرده بودم الان با جای خالیش چه کنم؟
مثل همیشه بغلم که کرد اشکام جاری شدن... گفتم یه وقت نری من تنها بشم، دیوونه بشم! گفتم بخدا طاقت جدایی از تو رو ندارم نابود میشم چیزی از من نمیمونه دیگه... گفتم میترسم بری میترسم دیگه نتونم بغلت کنم
گفت قول مردونه میدم خودم کنارتم تنها نمیمونی
اخا نامرد این بود رسم مردونگی؟؟؟
به یه ماه نکشید رفت...
کسی چه میدونه چی کشید این زن بدقلق و بدخلق افسرده....