من یه بار نزدیک بود همچین بلایی سرم بیاد ولی در رفتم
یارو یه مرد ۵۰یا۶۰ساله غریبه بود
مامانم بهم گفت برو از مغازه یه چیز بخر
با خواهر کوچیکم رفتم
من ۸سال
اون ۴سال
یارو وسط راه مارو دید به بهانه اینکه خونه فلانی رو پیدا نمیکنم مارو کشوند جلو در یه خونه
هر چی زنگ میزد در باز نمیشد از تو خونه صدا میومد ولی در باز نمیشد که دیگه واقعا لطف خدا بود و گرنه معلوم نبود چه بلایی سرمون میومد
هی دست میکشید به من!
من بچه بودم نمیدونستم میخواد چی کار کنه فقط احساس خطر کردم
یهویی دست خواهرمو کشیدم
فرار
رفتم تو مغازه که ما رو میشناخت همیشه ازش خرید میکردیم
به فروشنده گفتم یه مردی دنبالمون میکرده
اونم اومد تو کوچه رو دید زد
دید خبری نیست خرید ها رو داد بهم
اینقدر بچه بودم عقلم نرسید به فروشنده شماره بدم زنگ بزنه خونمون مامانم بیاد
باز از مغازه دست خواهرمو گرفتم یه نفس دویدم تا خونه
واسه مامانم که تعریف کردم نگفت اون میخواسته تجاوز کنه
گفت اون میخواسته سرتونو ببره
دیگه مامان و بابا تا چند سال اجازه ندادن تنهایی جایی بریم .
بعد ها که بزرگتر شدم یکی دوبار دیگه هم مرتیکه رو تو کوچه دیدم که باز با همین ترفند میخواست گولم بزنه ولی من دیگه بچه نبودم میدونستم این یارو متجاوز هست فقط از دستش فرار کردم
الان خدارو شکر چند سالیه ازش خبری نیست انشالله یا تو زندونه یا قبرستونه