از شخصیتم از سادگیم از همه چیم
شوهرم امروز بهم گیر داد شیرینی خریده بود دو تا منده بود تر بودن یخچال نذاشتم یادم رفته بود یکم وا رفته بودن گفت هیچی بلد نیستی فقط بلدی سرک بکشی تو زندگی این و اون ولی من اینجوری نیستم تاپیک قبلیمو بخونید متوجه میشید
خلاصه میگم دامادمون خواهرمو میخاد ببره پشت مغلازه یه اتاق ۵۰ متری درحالیکه قراربود از اول بالای خونشونو بسازن اینم همون ساختمونه فقط پشت مغازه است کوچیکه من به خواهرم پیام دادم نه قبول نکن بارم خرت میکنن به حرفات گوش نمیدن گولت میزنن خواهربی فکرم شبو مونده بود خونه نامزدش این پیامارو دیده و گفته حالا فامیدم کی یادت میده دفعه ی بعدی میزنم تو برجک خواهرت