انگار همین دیروز بود که در کوچه پس کوچه های شهر بدنبال توپ میدویدم و کیف به کول به مدرسه میرفتم و انشا مینوشتم که وقتی بزرگ شدید میخواهید جکاره شوید ؟! و روزگار چنان من را به جبر به ناخواسته ها سوق داد رشته دانشگاهی که علاقه ای به آن نداشتم و کاری که خسته کننده بود و ازدواج و بچه و .. اکنون پا به سن گذاشته به دیروز مینگرم که چه زود آینده ای که برایش نقشه ها میکشیدم آمد و رفت و من چیزی از این دنیا نفهمیدم و همه عمر دویدم و دویدم و دویدم