بیمارستان بودم همراه مریض ی پرستار هی میومد و میرفت نگاه میکرد خواست شماره بده من بهش اصلا توجه نکردم بعد کاغذی گذاشت رو سطل آشغالی گفت شمارس چند باری هم رفت و برگشت ولی کاغذه سرجاش بود تا شیفتش تموم شد و رفت منم کنجکاو شدم رفتم کاغذو برداشتم نگاه کردم دیدم خالیه و هیچ توش ننوشته واقعا چرا باید همچین کاری کنه
من خود بلای خویشم از خود کجا گریزم 💔 به جرم دوست داشتنت تنهایی عمیقی را به دوش میکشم آقای من، بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مولا جان💚 غروب غم انگیز تهران روز۱۴ تیر ۱۴۰۵ هیچ وقت فراموش نمیکنم😭🖤🚫 درخواست دوستی پذیرفته نمیشه🚫