من زیاد اهل طلا و این چیزا نیستم البته خیلی داشتم ولی برای خرید زمین فروختم و شوهرم بعد چند سال با پول خودش تو اون زمین خونه ساخت و زد ب نامم...الان ب مرور دارم کم کم طلاهای خورده ریز میخرم...شوهرم برام ماشین خریده و امسال اومدیم ی کوچولو تغییر دکوراسیون دادیم فرش خریدیم و تخت خواب عوض کردیم....بعد چند شب پیش تولد بابام بود خونه مامانم جمع بودیم صحبت زندگی و خرج و گرونی بود یهو خیلی بی ربط برگشت بهم گفت بجای این ولخرجیا بهتر بود طلا میخردی برا خودت....رو ب شوهرم با خنده گفت آقا سامان زنت زن زندگی نیستا اگ بود میدونست باید طلا بخره با این پولا تا پسانداز و کمکتون بشه و خرید بیخود نکنه.....شوهرمم گفت خانومم کمکاش رو قبلا کرده حالا باید لذت ببره از زندکی مگ چند بار قراره زندگی کنیم ک همش پس انداز کنیم.....دوباره برگشت گفت بجاش هیچ طلایی نداره منم لبخند زدم و گفتم برای ی گردن و دوتا دست... ۲تا نیم ست و ۳تا النگو و ۳ تا گوشواره...۳تا انگشتر بسته بقیش میشه چشم و هم چشمی یهو اعصابش خورد شد گفت عقل نداری راحتی....دیگ بابام اشاره زد بسه ولش کن.من ساکت شدم....ابله به تو چ آخه....میخواستم بگم پس انداز شما رو هم دیدم ک پارسال شوهرت ب شوهر من ۱۵۰ تومن بدهکار بود رفتین دبی گشت و گذار...
داداشمم عین اسب داشت خیار میخورد و ما رو نگاه میکرد خب جمع کن زنتو