من الان ۳۵ سالمه خانه دارم. ۱۰ ساله ازدواج کردم بچه هم ندارم .احساس میکنم خیلی پیر شدم ، احساس میکنم همه فرصتهای زندگیم رو از دست دادم . احساس میکنم خیلی خنگ شدم یادگیریم اومده پایین . بدن سالمی هم ندارم دیسگ گردن و ارتروز زانو دارم. لیسانس دارم.ترم اخر دانشگاه بودم که ازدواج کردم . همسرم مرد خیلی خوبیه . از دوران مجردی افسردگی دارم . وقتی ازدواج کردم دیگه هیچ تلاشی نکردم برای پیشرفت خودم . هیچ تلاشی نکردم که شاغل بشم یا ادامه تحصیل بدم . در عوض دوستام که همه رشته ای و هم دانشگاهی بودیم یا شاغل شدن یا مهاجرت کردن . امروز شنیدمیکیشونمهاجرت کرده رفته کانادا اونجا سر کار میره . واقعا افسوس خوردم به حال خودم . من تو مملکت خودم تلاش نکردم شاغل بشم اون تو کشور غریب سر کار میره . غبطه خوردم به اعتماد به نفسش . هم رشته ای و هم دانشگاهیم بود خیلی ادم باهوشی نبود ولی خیلی تلاش کرد و خودش رو بالا کشید . من الان تو این سن پر حسرتم . حتی یکبار نشده از ته دل خوشحال باشم . ارزوم شاعل شدن بود . ارزویی که به گور میره . حتی دوست ندارم بچه دار بشم میگم خودم چی شدم که بچم بشه . باور میکنین میشینم به این فکر میکنم که اگر بچه دار شدیم چه شغلی میخواد بچم داشته باشه . میگم اگر مثل خودم یه ادم بی عرضه و بی اعتماد به نفس شد چی ؟
دوست دارم بمیرم تن لشم بره زیر خاک . زندگیم رو نابود کردم. شب تا صبح سرم تو گوشیه . صبح که ملت میرن سر کار من تازه میخوامعصر از خواب بیدار میشم . موقع بیداری اینقدر فکر میکنم میخوام دیونه بشم . دلم مرگ میخواد . خوش به حال اونایی که قدر زندگیشون رو میدونن.با هیچکس هم ارتباط ندارم