درسته خودم گفتم دیکه به دعانویسی مراجعه نمیکنم من یه جور شده بود تا صبح چراغ ها را روشن میذاشتم میگفتم توخونه سیاهی هست توخواب میدیم گربه سیاه خمله میکنه یهو محو میشه میترسیدم انگار دم در سیاهی بود نکاه میکرد از خواب با صدای گریه خودم بلند میشدم عشقمهم داغون شده نمیدونم