عزیزم درکت میکنم شبهای بشدت تاری داشتم انگار وسط بیابون تاریک یه کورسو میدیدم
افکار بشدت بدی داشنم
بالشتم گاز میزدم صدای جیغ و ضجه م از اتاق بیرون نره
ببین این حال من بود
همون وضعیت که دلم شکسته بودن با ابروم حیثیتم بازی شد تحقیر شده بودم بزور عاشورا میخوندم
پیاده روی میرفتم
بشدت وزن کم کردم
میدونستم تاریکی تاریکی میاره سعی میکردم هر نوری میتونم حتی مصنوعی بسازم بخزم توش
سه،سال برا من طول کشید دوره های مشاوره هم خریدم مثل رادیو گوش میدادم چون تمرکزم کم بود
ی دوست خوبم حرفامو شنید
کم کم با وجود خدا که تنها منبع انرژی از دست رفتم بود ب زندگی تا حدودی برگشتم
ضربه بدی خورده بودم منی که واقعا تا قبلش تو عرش بودم