2777
2789
عنوان

کلبه ای در جنگل

482 بازدید | 25 پست

لطفاً اگه سنتون کم هست یا باردارید و روحیات حساسی دارید از تاپیک خارج شید 

نمیدونم این داستان چقدر واقعی باشه چون خودمم از جا شنیدم 

اگر که هستید بگید تا تعریف کنم براتون

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.



دربیرون شهر درون کلبه ای چند جوان مشغول احضار جن بودند که ناگهان صدای سم اسبی می شنوند.

وقتی بیرون میروند تا ببیند صدا از چیست که با یک جن مواجه میشوند و به سرعت به داخل کلبه رفته و در را بستند

ولی جن کلبه را اتش زد و رفت اما خیلی سریع اتش به شکل چند روح در امد و به درون بدن جوان ها رفتند

سه سال بعد

یک پسرجوان به نام محمد که علاقه زیادی به جا های جن زده داشت وکارش احضار روح و….بود

از دوستانش میشنوه که در دل جنگل کلبه ای هست که به کلبه شیطان معروفه وهرکی رفته رو بعدش جسدش رو بدون سرو ودست و پا پیداکردند محمد ابتدا نمیخواست به این جای خطرناک بره اما خیلی کنجکاو شده بود و جمعه با دوستش رضا به سمت جنگل و کلبه شیطان راه افتادند

همین که به جنگل رسیدند موجودی عجیب با سم از جلویشان رد شد که هردو خشکشان زده بود و باترس ادامه دادند ساعت 4 صبح بود که به کلبه رسیدند درون کلبه رو گشتن ولی چیز ترسناک و مشکوکی نبود رضا گفت این مردم خرافاتی هستن اینجا که چیزی نیست محمد گفت فکر کنم حق با تو هست اما بهتر امشب رو اینجا بمونیم رضا هم گفت 1شب چیه1سال بمونیم هم چیز ترسناکی سراغمون نمیاد

خلاصه شب شد و حدود ساعت 8 بود و رضا ومحمد بیرون کلبه مشغول خوردن شام بودن وبعد تا ساعت 12 باهم از گذشته گفتن و هردو برای خواب اماده شدن ولی همین که اومدن برن تو کلبه دهنشون از تعجب بازموندچون کلبه نبود

رضا گفت کلبه کو؟

محمد گفت بیا بریم تا بلایی سرمون نیامده به سمت ماشین رفتن ولی  با دیدن صحنه خشکشون زد از ماشین خون میجوشید

محمد داد زد  فرار کن، رضا به سمت کلبه باز گشتن و کلبه سر جایش بود و درحال سوختن و صدای خنده شیطانی همه جا رو گرفت و هردو از ترس بیهوش شدند

وقتی چشم باز کردند درون کلبه بودند و دستو پایشان بسته بود و شخصی در حال تیز کردن چاقویی بود و یک دایره شیطان هم وسط کلبه بود و چند نفر دیگه که مردمک چشمشان مثل مار بود وارد شدن و محمد را وسط دایره گذاشتن رضا هم انگار زبانش بند اومده بود سکوت سنگینی بود تا اینکه همان کسی که داشت چاقو را تیز میکرد به طرف محمد رفت با چاقو بازویش را خراشید و مثل وحشیا شروع به خوردن خون کردند

و چند لگد با سم هایشان به محمد زدند محمد که دیگه جون نداشت با صدای ضعیف گفت بسم الله و محمد ورضا دوباره بیهوش شدند

وقتی محمد چشم باز کرد درون بیمارستان بود رضا هم کنارش و رضا داد زد دکتر بیا اینجا دکتر گفت خدا رو شکر که حالت خوب شد دیشب شمارو یکی گذاشته بود جلوی بیمارستان و رفته بود

محمد تعجب کرد و از رضا ماجرارا پرسید و رضا گفت چیزی نمیدانم وقتی تو گفتی بسم الله منم بیهوش شددم وقتی بهوش اومدم جلو بیمارستان بودیم و تورو اوردم پیش دکتر تا زخمت رو ببنده ودرمانت کنه

محمد گفت بیا بریم تا بلایی سرمون نیامده به سمت ماشین رفتن ولی  با دیدن صحنه خشکشون زد از ماشین ...

خوننننن🧛🏻‍♀️🍷

یه‌ ومپایر با روح‌ بچه‌گربه...🧛🏻‍♀️🐈‍⬛                                                      https://daigo.ir/secret/7228025515

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز