آقا قضیه از این قراره که با یه پسری تو اینستا آشنا شدم و بعدش فهمیدم که همسایه مونه یعنی دو خیابون پایینتر از خونه مون
بعدش منم به عنوان یه دوست خیییلی معمولی باهاش حرف میزدم یعنی مثلا استوری میذاشت ریپلای میکردم یا اون کامنت میذاشت و ریپلای میکرد خلاصه که اینجوری بود
چون خونه مون نزدیک بود باهم رفتیم تو پارک نزدیک خونه مون و اونجا یکم حرف زدیم اما درباره چیزای معمولی
بعدش کم کم دیگه صمیمی تر شدیم و اون درباره خودش گفت و منم درباره خودم
یه روزی تو چت بهم گفت من عاشقت شدم ، منم همینجوری هنگ کرده بودم و نمیدونستم چی بگم آخه خییلی معمولی بودیم باهم .
بعد ازش پرسیدم جدی میگی و اینا اونم قسم مادرشو خورد که راست میگه
اما با اینکه میگه عاشقتم ولی یه کارایی میکنه که اصلا خوشم نمیاد حتی بهش هم گفتم مثلا خوشم نمیاد که یکی هییییی بگه عکس بفرست یا مثلا خییلی میخواد همه چی دربارم بدونه و اینم بگم که من خیلی چیزی درمورد خودم بهش نگفتم فقط در حد آشنایی ولی این ازم میخواد همه چی بهش بگم مثلا میگه بیا حرف بزنیم منم میگم نمیتونم کار دارم و همش میگه چیکار داری و کجا میری
ولی در صورتی که خودش چیزایی که ازش میپرسمو جواب سر بالا میده و یا از زیرش در میره ولی خب منم زرنگم و به روش میارم که جواب سوالامو نمیده و البته اینم بگم که من مثل خودش سوالات شخصی نمیپرسم
حالا اینارو بذاریم کنار همش میگه عاشقتم و اینا، در صورتی که من هییچ حسی بهش ندارم و به عنوان همسایه و دوست معمولی باهاش حرف میزنم و میرم پارک و اینم بگم که من هنوز بچم و عشق و عاشقی سرم نمیشه و با این پسره هم بخدا فقط عین یه دوست معمولی حرف میزنم و خیلی هم صمیمی نیستم باهاش اما خودش خیلی آویزونه و همش میخواد خودشو بهم بچسبونه و خییلی احساس صمیمیت میکنه.
آخه شما بگین من با این چیکار کنم که انقدر کارایی نکنه که خوشم نمیاد و واقعا هم کارای خوبی نمیکنه اگه کس دیگه ای جای من باشه و بدش میاد و اینکه انقدر آویزونه نمیدونم بخدا چیکار کنم