دیشب شوهرم تو اعصبانیت حرفای دلشو زد.
بهم میگه من هیچ وظیفه ای درقبال تو وپدرو مادرت ندارم .ولی تو باید هرچی من گفتمبگی چشم تو باید نوکر منو مادرم باشی چون تو جیره خوارو زیر دست منی.وقتی این حرفو زد من نابود شدم اخه همیشه فکر میکردم زنو شوهر شریک زندگی همن نه اینکه زن جیره خوار باشه.میگه دوست دارم برم سراغ یک زن دیگه ولی تو نباید چیزی بگی چون از تو زده شدم.چون تو هرچی میگم انجام نمیدی مقاومت میکنی.
وقتی حرفاش تموم شد خیلی پشیمون شد ولی خب دیگه گفته بود حرف دلشو منم از دیشب داغونم.
تو رو خدا نگید طلاق چون پشتوانه مالی وحمایت خانواده ندارم.