چندروزه گیر داده مامان لباس میخوام ندارم هیچی دیگه ۶سالشم تموم شده عقلش میرسه قبلنا کهنه هم تنش میکردم حالیش نبود الان نه دلش لباس میخواد واقعا هم هیچی نداره عیدم لباس نگرفتیم شوهرم گفت نداره الان یساله تو اتاق مادرشوهرم میشینم اثاثام خونه مادرمه. دیگه گناه بچه چیه بی خونه که شده دیگه یه لباس چیه وقتی انقد باهاش شاد میشه. ظهرم که شوهرم اومد یسر گفتم برو به بابات بگو چرا هی بمن میگی اونم با بغض رفت گفت بابا پول میدی یه لباس دیدم بخرم خیلی دوسش دارم چشاشم پر اشک بود شوهرم خیلی ریلکس گفت ندارم پول . پسرم گفت کارتتو بده خب(فکر میکنه با کارت میشه همه چی خرید) اونم گفت گفتم پول نیس دیگه اه. شوهرم رفت اینم اومد تو اتاق نشست گریه کرد منم خیلی خیلی عصبی شدم گفتم چقد سنگدله به بچه خودشم رحمش نمیاد. جلو مادرشوهرمم گفتم خیلی جلو خودمو گرفتم بهش چیزی نگم اونم گفت خب دستش خالیه چیکار کنه
بعدازظهرم با پسرم رفتیم تو خیابون یه دور بزنیم که دوباره گیر داد مامان لباس رو میگیری چندبار گفت منم عصبی شدم زدم تو صورتش گفتم بس کن دیگه تو خیابون. خودمم خیلی ناراحت شدم امروز کلا روز بدی برای پسرم شد همش میگم کاش با زبون خرش میکردم اما انقد از دست شوهر خدانشناسم عصبی بودم سر این خالی کردم
من موندم شوهرم از گریه ی بچش بخاطر یه لباس واقعا عذاب وجدان نمگیره یا ناراحت نمیشه!