لطفا اگر نظری از من خوندی حتما و حتما عقل خودت را اولویت بذار. من فقط بخش کمی از ماجرا را شنیدم و تو بخش زیادی از آن را دیدی. از صمیم قلبت از خدا بخواه اون همه چیز را با جزئیات میدونه. همه چییییزو ...... پس بهترین یاری دهنده خودشه.
یه بیداری دقیقا عین یه کابوس،مثل گشتن تو تاریکی و بی فانوس،میچرخم تو حباب انتظار تو،مثل ماهی و تنگ و وهم اقیانوس....زندگیم سوخت ...جسد آرزوهام مونده روی دستم...خوشبحالت زندگی کردی💔ولی من نه نتونستم😔
یه بیداری دقیقا عین یه کابوس،مثل گشتن تو تاریکی و بی فانوس،میچرخم تو حباب انتظار تو،مثل ماهی و تنگ و وهم اقیانوس....زندگیم سوخت ...جسد آرزوهام مونده روی دستم...خوشبحالت زندگی کردی💔ولی من نه نتونستم😔
زشت پولدار میشه که تبدیل به یه نَمه خوشگل پولدار بشه
😄پس من ترجیحم این گزینه اس
با تچکر...
من خود بلای خویشم از خود کجا گریزم 💔 به جرم دوست داشتنت تنهایی عمیقی را به دوش میکشم آقای من، بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مولا جان💚 غروب غم انگیز تهران روز۱۴ تیر ۱۴۰۵ هیچ وقت فراموش نمیکنم😭🖤🚫 درخواست دوستی پذیرفته نمیشه🚫
کاربران عزیزی که در یکی از زیرمجموعه ها قرار دارند بدانند و آگاه باشند که باهاشون حال نمیکنم . میدونم براتون مهم نیس ولی برای خودم مهم بود که بهتون بگم ازتون خوشم نمیاد 🤣 : ۱- اونایی که دنبال حس ششم توی سایت میگردن. ۲- اونایی که میپرن وسط تاپیک بقیه و یه موضوع دیگه رو وسط میکشن (مخصوصا اونایی که دنبال لطفا برام دعا کنید و صلوات بفرستید و .... هستن. خودت مثل یه خانم متشخص تاپیک بزن. تو که به صلوات اعتقاد داری حتما به حق الناس هم اعتقاد داری دیگه . اون کارت حق الناسه. مثل اون کاربری که بهش اینو گفتم و در جواب سر استارتر منت هم گذاشت که «اگه من رفتم تو تاپیکش، ثواب صلوات برا اون میره» نباش 🥴 ) ۳- و رتبه نخست هم میرسه به اونایی که در برابر مشکلات چشمشون رو بستن و یه کلمه «خود تحقیر » یاد گرفتن پی نوشت: فعلا همین هارو یادم اومد ولی این لیست اپ دیت میشود. پس فکر نکنید اگه توی این لیست نیستید مهر تایید منو گرفتید 🤣.
🌾 نظافتچی ساختمان یک زن جوان است که هر هفته همراه دخترک ۴-۵ سالهاش میآید. امروز درست جلوی واحد ما صدای تی کشیدنش قاطی شده بود با گپ زدنش با بچه... پاورچین، بیصدا، کاملا فضول، رفتم پشت چشمیِ در. بچه را نشانده بود روی یک تکه موکت روی اولین پله... بچه: بعد از اینجا کجا میریم؟ مامان: امروز دیگه هیچ جا، شنبه ها روز خاله بازیه... کمی بعد بچه میپرسد: فردا کجا میریم؟ مامان با ذوق جواب میدهد: فردا صبح میریم اون جا که یه بار من رو پله هاش سُر خوردم! بچه از خنده ریسه میرود... مامان میگوید: دیدی یهو ولو شدم؟ بچه: دستتو نگرفته بودی به نرده میفتادیا... مامان همانطور که تی میکشد و نفسنفس میزند میگوید: خب من قویام. بچه: اوهوم... یه روز بریم ساختمون بستنی... مامان میگوید که این هفته نوبت ساختمون بستنی نیست. نمیدانم ساختمان بستنی چیست؛ ولی در ادامه از ساختمان پاستیل و چوب شور هم حرف میزنند. بعد بچه یک مورچه پیدا میکند. دوتایی مورچه را هدایت میکنند روی یک تکه کاغذ و توی یک گلدان توی راه پله پیادهاش میکنند که "بره پیش بچه هاش و بگه منو یه دختر مهربون نجات داد تا زیر پا نمونم". نظافت طبقه ما تمام میشود. دست هم را میگیرند و همین طور که میروند طبقه پایین درباره آن دفعه حرف میزنند که توی آسانسور ساختمان بادام زمینی گیر افتاده بودند. مزهی این مادرانگی کامم را شیرین میکند. مادرانگی که به زاییدن و سیر کردن و پوشاندن خلاصه نشده. مادر بودن که به مهدکودک دو زبانه، لباس مارک، کتاب ضدآب و برشتوکِ عسل و بادام نیست. ساختن دنیای زیبا وسط زشتی ها، از مادر، مادر میسازد. 🌸✏️سودابه فرضیپور