از درد ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین مست خرابت نیستم
شب زنده داری میکنی تاصبح زاری میکنی
تو بی قراری میکنی
من بی قرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی نو میشوی
من در بهارت نیستم
زنگار ها را شسته ام دور از کدورت های دور
آیینه ای رو به توام اما کنارت نیستم