رفتارت منو یاد همسرم میندازه.
من زیاد اهل مهمونی دادن نیستم. ولی همون سالی چند تا دونه مهمونی رو هم، همسرم خون به جیگرم میکنه.
فکرشو بکن از دو روز قبلش جارو، گردگیری، جمع و جور، خرید، بخارشو و...
بعد هم تهیه غذا و دسر
اونوقت کمک که نمیکنه هیچ، تمام مدت هم غر میزنه که بسه. چقدر کار میکنی. بیا به من توجه کن. بیا فیلم ببینیم، بیا بریم گردش، بیا کنار من بشین تنهام و...
وقتی هم با شوق و ذوق دسرایی که درستیدم بهش نشون میدم، پوزخند میزنه و میگه خب به جای اینهمه زحمت و خستگی از بیرون میخریدیم. به جاش وقت مونو کنار هم میگذروندیم.
شامم که میارم، میگه من نمیخورم. کی شام خواست. خودتو خسته کردی الکی. اصلا چرا مهمونی گرفتی و...
وای یادم افتاد لجم گرفت.
بذار امشب بیاد خونه.
چقدر منو اذیت کرده ها. حواسم نبوده تا الان.