من با شوهرم قهرم
دیروز مادرشوهرم زنگ زد چرا نیومدی همه ی جاریات اینجان
منم گفتم خیابون بودم اومدم دیدم کسی خونه نیست مگه اومدن اونجا؟
مادرشوهرم خیلی ناراحت شد که شوهرم به من چیزی نگفته و رفته خونه مادرش
شوهرمم از بعد ازظهر شروع کرد کلی عکس گذاشت داخل گروهشون که رفتن همه شون باغ و چای آتیشی خوردن
شبم همشون رفتن شام باغ خواهرشوهرم
در صورتیکه من هیچی نمیدونستم
جاریم دیشب یه عالم عکس گذاشته که : یه شب زیبا و دلنشین جات خالی فلانی جان( یعنی من )
حالا بگید در جواب چی بنویسم؟
منم دیروز از ظهر دکتر بودم ، خواهرم منو برد
رفتم ازم نوار قلب گرفتن بس که حالم بد بود