پارسال مثل امشب در خونمون همدیگرو دیدیم
۲۸ اردیبهشت اومد خواستگاریم 🙂
قرار بود ۱۸ تیر عقد کنیم
۱۲ تیر روز دوشنبه ساعت ۶.۳۲ عصر درحالی که شب قبلش قربون صدقم میرفت و ذوق میکرد برای خواستگاری و ازمایش خونمون گفت نمیتونیم باهم زندگی کنیم 😄💔
دنیا رو سرم خراب شد شب و روزم شد گریه و التماس خدا کردن که اونو بهم ببخشه
دلم خیلی براش تنگ شده دلتنگ شب بخیر گفتناشم
خدایا چی میشد سهم هم میشدیم
دلم از خدا خیلی گرفته چرا هرچی صداش میزنم جوابمو نمیده گرچه من بنده خوبی نیستم اما اون که خدای خوبی هست چرا رحم نمیکنه به حالم
هیچ وقت فکر نمیکردم تو یکسال بشه انقد دل ادم پیر بشه 🥺💔
یه صلوات برام میفرستین مشکلاتم حل بشه شاید شما از من به خدا نزدیکتر باشن❤️