از همون اولم از نظر بقیه عجیب غریب بودم، هیچکس دوستم نداشت. هیچکس منو نمیخواست.
تو زندگیم چیزی که زیاد تجربه کردم شکستن و خرد شدن بود، حالا جلوی بقیه یا تو خلوت با خودم. هربار که خواستم سرپا بشم یکی محکم تر از قبل انداختم. نمیفهمم، واقعا پذیرفتن من برای دیگران انقدر سخته؟ تا کی فقط باید تظاهر کنم به داشتن اعتماد بنفس؟
راست میگن واقعا، دختری رو که باباش دوست نداره، هیچکس دوست نداره. اما مگه من دل نداشتم؟ پس چرا؟چرا همش تنهایی تقدیر منه؟چرا فقط گریه؟ چرا فقط طرد شدن؟
خدایا از عذاب دادن من چی بهت میرسه؟ من دیگه جونم به لبم رسیده. داغونم کردن، واقعا میگم، داغونم کردن با حرفاشون، با کاراشون. اصلا همه اینا به کنار، چرا اولین کسی که دوستش داشتم هم دوستم نداشت؟ مگه چیز سختی خواستم؟ غیر ممکن بود؟ فقط میخواستم یه بار کسی که دوسش دارم دوستم داشته باشه...
چی میشد اگه منم شبیه اونی میشدم که دوسش داشت؟ چی میشد؟ چی میشد یه بار تو زندگیم طعم داشتن سرپناه و تکیه گاه رو بچشم؟ دنیا به آخر میرسید؟ اگه منم خوشگل و ناز بودم جای بقیه تنگ میشد؟ اصلا من دیگه هیچی از خدا نمیخوام. منو حتی خدا هم دوست نداشت. که اگه داشت تو ۱۳ سالگیم اونجوری نمیشکستم که هیچوقت یادم نره.
من دیگه هیچی از خدا نمیخوام، فقط ازش میخوام بعد از این بلا های بدتری سرم نیاره، دوباره اتفاقات قبلا رو تجربه نکنم، دوباره نشکنم که این دفعه رو دیگه نمیتونم. این دفعه رو دیگه نمیخوام قوی باشم.
اینا رو گفتم که هم خودم خالی بشم، هم شاید، فقط شاید یه نفر بخوندشون و ذره ای درکم کنه.