منو شوهرم پسر عمو دخترعمو هستیم مادرشوهرم خیلی توزندگیش سختی کشیده وقتی باپدرشوهرم ازدواج کرده مادرشوهرش خیلی اذیتش میکرده یه روز برادرش باماشین زده برادرشوهرمادرشوهرموکشته اتفاقی بوده بعدش به سه تاپسرکه کوچیکه فقط ۶ماه داشت وخیلی دوری از مادرخیلی سختش بوده طلاقش دادن وبچه هاشوگرفتن
بعدچند سال پدرشوهرم چون تواداره برق کارمیکرده بالای تیربرق برق میگیرتش وازاون بالا میفته پایین وفوت میکنه.
مادرشوهرم ازدواج میکنه وسه تاپسراش میفته دست مادرشوهرش وعموی بدجنس شمهرم بچه بزرگ بوده واز همه بیشتر سختی دادن بهش عموشون تاحد مرگ کارمیکشیده ویه لقمه نون بامنت میداده بهشون هرکس حرف اضافه میزد کتک کاری میکرد وکلا چند سالی اونجازندگی میکنن وبزرگ که میشن طاقت شوهرم تموم میشه ودست برادراشومیگیره میادتوشهر پیش مادرش وکارمیکنن وخونه زندگی درست میکنن بعدش که یکم پیشرفت کردن وازاین روبه اون روشدن من باشوهرم ازدواج میکنم
الان ۵سال میگذره خداروشکر وضع مالیمون خوبه
وقتی مادرشوهرم از زندگیش گفت خیلی دلم سوخت دختر نداره منوجای دخترش میدونه
امروز دخترم که ۷ماهشه گذاشته بودم پیشش ورفته بودم بیرون اومدم دیدم داره گریه میکنه گفتم چی شده گفت باران گریه میکنه یاد بچه خودم میفتم که چجوری بزرگش کردن توشش ماهگی ازم گرفتن خدامیدونه وقتی بی تابی کرده چقدر زدنش چیکار کردن...دلم آتیش گرفت