با صدای خواهرم بیدار میشوم جوجه اردکم بی حال گوشه ای نشسته بود نمی توانست حرکت کند راه برود....
اما او در حال جان دادن بود...
مادرم به امید بزرگ کردن جوجه اردک ها برای خرید دون ذرت به بیرون رفته بود...
مادرم از دیدن جوجه اردک که درحال مرگ بود ناراحت شد گریست از ناراحتی مادرم بی قرار میشوم برای عوض شدن حال روزم به آشپزخانه میروم با کمترین مواد شروع به پخت پز میکنم تنها پخت پز مرا آرام میکرد سوپ خوشمزه ای پختم که حال روزم عوض شود......
بچه ها من راضی به خرید جوجه اردک نبودم مادرم اصرار کرد حدود سه هفته مراقب جوجه ها بود میگفت گناه دارن شاید مسخره باشه ولی مادرم بسیار احساساتی😞
مسخره نکنید میخوام عکس سوپم بذارم خیلی خوشمزه بود هرکسی دستور پخت میخواد براش میذارم...
شاید کسایی که حیوان داشتن و مراقب بودن درک کنند😙