2777
2789
عنوان

یک داستان واقعی با کمی تغییر

46 بازدید | 1 پست

امشب در تاریکی روشن شده با نور تیر برق های خیابان چشمان من جثه ی ریز و سبک یک سوسک کوچک را تشخیص داد و تا روشنایی صبح من با این جسم سنگینم در کشاکش از بین بردن او بودم در نهایت شکست خوردم و درست در لحظه ای که نا امیدی بر من چیره شده بود صدای قدم های آرام مادر را از پشت سر شنیدم و بعد صدای نگرانش را . وقتی من را در چنین شرایط هول انگیزی دید دست به کار شد و از من خواست برایش ظرفی را که با مایعی ضدعفونی کننده پر شده بود بیاورم شجاعانه قدم برداشت و در حالی که خم شده بود شروع کرد به اسپری کردن، سوسک فرز و چابک با تماس اولین قطرات مایع به سمت ما حرکت کرد اما در نهایت به واسطه ی شجاعت و استقامت مادر در اسپری کردن و همین طور به خاطر آثاری که خود مایع بر جسم سوسک ها میگذارد از پا در آمد و من خندان و قدردان از خداوند و مادر عزیزم او را بوسیدم و از او به خاطر زندگی که نجات داده بود تشکر کردم و در نهایت لحظاتی از گذشته را به خاطر آوردم که با غرور و تکبر با او رفتار کرده بودم و نمی‌دانید در آن دمادم صبح پشیمانی من چقدر بود پس دست ها را سوی آسمان روشن شده از پرتو های نور گرفتم و آرزو کردم که هر زمان که در آینده به این غرور بیجا دچار شدم خداوند سوسکی را سر راه من سبز کند و نیازمندی من را به من یاد آورد 

آمین

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792