سه تا دختریم و من دختر وسطیم . حس میکنم به هیچکس تعلق ندارم . نیاز عاطفی شدیدی دارم . انقد بهم بی توجهی شده که قد شدم بمیرمم گریه نمیکنم بعضی موقع ها از شدت بغض کف دستام گز گز میکنه و درد میگیره . توی دوران راهنمایی برای یه خورده توجه مامانمم که شده انقدر درس میخوندم که هر سه سال هر سه نوبت معدلام بیست شدن ولی دریغ از کمی توجه و تشویق ، حتی نگاه کارنامم هم نمیکردن ، برای اینکه خودمو خیلی متعلق به خونوادم نمیدونستم و خودمو دیگه درگیرشون نمیکردم روابط اجتماعیم بالا رفت چون کمبود حرف و محبتامو با دوستام پر میکنم
خیلی دلم خونه دلم میخواد مثل خواهرام وقتی غذایی رو دوست ندارم ناز کنم مامانم برام سیب زمینی سرخ کنه
مامانم هر جا میشینه با افتخار میگه واس اونا وقتی ناز میکنن پا میشم یه غذا جدید میپزم ولی برای من نه چون من شده خودمو با نون خالیم سیر میکنم
بحث بحث غذا نیس ولی خب من دخترم و از همون موقعی که شدم بچه ی وسط تا همین الان دارم نادیده گرفته میشم و سخت اذیت میشم
دلم میخواد وقتی مریض میشم مثل اونا نگران منم بشن
یه روز و یاوم نمیره که مامانم برگشت گفت به دوتا آبجیم پا شین بریم برا سفره هفت سین خرید ولی ناز کردن نرفتن و من یه لحظه از دهنم در رفت من بیام برگشت گفت نه میخوای بیای چیکار اصلا قلبم شکست خورد شدم واقعا
من و اونا تو قیافه تو یه سطحیم حتی من تو فامیل از اونا مبوب ترم ولی دلیل بی توجهیشونو درک نمیکنم
برای کنکور به شدت تلاش میکنم تا حداقل یه فرهنگیان چیزی بیارم تا بیخیالش بشم و این بدتر داره اذیتم میکنه که اگه قبول نشم باید چه خاکی بر سر خودم بریزم