برادر کوچیکم دوازدهم دبیرستانه رفته بود امتحان بده
با گوشی تقلب کرد دوربین هم بالای سرش بود اما فقط یکبار گوشی رو باز کرد گفت من راستش به ساعت نگاه کردم ، در این حین یکی از معلمان که داداشم میگه اونو من نمی شناسم حالا بعدش فهمیدیم م*مور هم هست ،
گوشی رو از دستش گرفت . بعداز چند دقیقه دوباره اومد از اونجا رد بشه برادرم گفت یکی رو حلال نمی کنم بصورت شوخی وار ،اونم اومد به داداشم از دهنش هرچی اومد رو گفت ، : تو غلط می کنی چشماتو در میارم ، تو کی هستی به تیپ و قیافه اش نگاه کن تو اشتباه می کنی شیطان تو از کجا میدونی حلال و حرام چیه برو گمشو بابام ،داداشم گفت چون معلمی کاریت ندارم ها وگرنه اینجا می شکوندمت ، به پلیس زنگ میزد اونم گفت جرمش اهانت و توهین بود ، الانم میگه تو نزاشتی زنگ بزنم وگرنه بهش نشون میدادم اون نباید به من توهین میکرد