من قبلا پسرخالمو دوست داشتم از بچگی خیلیم دوسش داشتم اون رو نمبدونم اما همیشه باهام خوش رفتار بود تا اینکه بقیه از بس پشت سرم پیشش بد گفتن که یه وقت منو نخواد کلا حتی سلامم نکرد دیگه رفته رفته حتی با تنفر نگاممیکرد اگه باهاش حرف میزدم بهم نگاه نمیکرد برعکس با دخترداییم خوب بود همیشه باهاش میگفت میخندید اما من انگار خاری بودم واسش تا اینکه یه روز گفتم دختر مگه غرور نداری دیگه خودتو بکش کنار سعی کردم عشقشو تو دلم بکشم واقعا سخت بود یعنی ۹ ماه جون کندم و بعدش شوهرم اومد خواستگاریم و ازدواج کردم ۲ ساله ندیده بودمش تا دیروز که اومد خونمون از دیشب حالم بده یاد مظلومیت خودم میفتم یاد اینکهوچرا بی محلم میکرد وقتی اصلا کاریش نداشتم مگه فرق من و دخترداییم چی بود دیروز دیگه رفتارش باهام خوب بود کامل حرف میزد میگفت میخندید اما دیگه چ فایده:(
کم کم فراموشت میشه، منم عاشق پسر خالم بودم اون محلم نمیداد خاله مم ازم بدش میمد.....
پشیمونم.. از زندگانیم گله دارد جوانی ام.. بزرگترین تصمیم های زندگیم رو وقتی گرفتم ک هنوز عاقل نشده بودم.. دندون عقل داشتم فک میکردم عاقلم.. اون موقع ک فقط ی مشت غرور بودم و طراوت و زیبایی جوانی..کاش برگردم ب 18 سالگیم