داستان برای خودمه مربوط میشه به 8 سالگی من قصدم پر بازدید شدن نیست فقط میخواستم بگم یکم سبک شم
از این ماجرا 9 سال میگذره بعد از اون اتفاق باعث شد من هیچوقت نتونم بچگی کنم نتونستم مثل همکلاسی های دیگم باشم بلوغ زودرس گرفتم و خیلی عذاب کشیدم من هنوز کابوس هاش همراهمه هر روز اینقد که من هر شب میپرم از خواب و اون لحظه ها واسم مرور میشه من هر روز یادم میاد و این خیلی عذابم میده خیلی تلاش کردم فراموش کنم ولی نمیشه هر روز باهامه هر ثانیه این اوایل من کابوس هام زیاد شده و بعدش مدام حالم بده اصلا همش تو فکر همون شب لعنتی ام من با اون اتفاق کنار اومدم ولی با عواقب اون نه شاید الان که تعریف میکنم چیز خیلی مهمی نباشه ولی برای منی که هیچ درکی از این چیزا نداشتم خیلی تاثیر های بدی روم داشت قبل از اینکه برم سراغ داستان ازتون عاجزانه میخوام برام دعا کنید حال روحیم بهتر شه من تا حالا اینو به هیچ کس نگفتم هیچکس اصلا به زبون نیوردم چون هیچی حرف منو باور نمیکنه چون اون آدم به شدت آدم خوشنامی بود